یک ماهی می شه که به کشور جدید اومدیم. از دو سه روز بعدش کار با استاد راهنمای دکترا رو شروع کردم، استاد جدی و فوق العاده باهوش. آرامش شهر جدید رو دوست دارم. نه از ترافیک خبری هست، نه صدای بوق و نه آلودگی هوا. البته برای کسی که به تهران عادت کرده باشه شهر زیادی ساکته و مردم زیادی آرامش دارند. کلا مردمش من رو یاد شیراز می اندازند، تو چمن لم دادن و غذا خوردن تو چمن، عشق به تعطیلات ( به قول یکی از دوستان تعطیلات ناموسشونه!) و راحت کار کردنشون منو یاد شیراز می اندازه. حتی استاد راهنما هم تو دومین جلسه ای که داشتیم تاکید کرد که انتظار داره من از بیشتر مرخصی هام استفاده کنم !
اینجا همه مثل بلبل انگلیسی صحبت می کنند ولی از نوشته انگلیسی خبری نیست، همین میشه که وقتی می ری خرید مجبوری از روی عکس ها انتخاب کنی و مثلا به جای شنیتسل مرغ که فکر کردی لاش پنیر و ذرت داره یک کوفت حاوی ذرت می خری! خیلی هوس پنیر دانمارکی (یا فتا) را کردم ولی هر جا این پنیر رو دیدم مال یونان بود و از اون جاییکه تو قبرس دیده بودم که یونانی ها به لبنیات بز علاقه خاصی دارند هنوز جرات نکردم اینجا از این پنیر ها بخرم، می ترسم مال بز باشه اونوقت دیگه واقعا غیر قابل خوردنه!
یک شهر بازی خوب هم تو این شهر هست که من فقط می تونم توش آبروریزی کنم. مثلا تو تونل وحشتش که باورم نمی شد انقدر ترسناک باشه یک جوری جیغ بزنم که اون یارویی که پریده جلوم با تعجب نگام کنه، یعنی خودش خبر نداشت که انقدر ترسناکه یا صدایی که از گلوی من خارج شد خیلی ناجور بود! من حتی سوار این هم شدم و تا دو روز گردن درد داشتم!