از بس تو روزنامه ها اخبار جنگ خوندیم به عددها عادت کردیم، 10 نفر کشته، 100 نفر، 500 نفر… اینجوری می شه که راحت نسخه جنگ می پیچیم. تا حالا فکر کردی که هر کدوم از آدمهای پشت این اعداد یک زندگی داشتند، مثل من و تو هزار تا آرزو داشتند، خانواده داشتند، عاشق بودند. به کارهای خیلی ساده زندگیشون فکر کن، مثلا شاید صبح ها به گلدون لب تاقچه آب می دادند، هفته ای یکبار به کتاب قروشی مورد علاقه شون سر می زدند، قهوه رو تلخ دوست داشتند، ماهی یکبار با دوستاشون یک جا جمع می شدند، رقص بلد بودند، رنگ آبی رو دوست داشتند….. آره به فعالیت ها و حس های ساده روزانه شون فکر کن. به همه مجموعه ای که بهش میگی آدمیزاد! به این فکر کن که همه اینها تو یک لحظه با یک بمب تموم شد. به بعدش هم فکر کن، این آدم بچه یک نفر بود، همسر یکی ، دوست دخترش، دوست صمیمی یکی ، می تونی تصور کنی اونها با شنیدن خبر چه حسی پیدا کردند؟
لطفا وقتی نسخه جنگ می پیچی به همه اینها فکر کن، عددهای تو اخبار فقط عدد نبودند، داستان زندگی هایی بودن که فرصت ادامه پیدا نکردند. اگر داستان همشون رو تو خبر می نوشتند شاید اونوقت من و تو بهتر می فهمیدیم که نسخه جنگ یعنی چی و چه بهایی براش پرداخت شد ولی ننوشتند و نفهمیدیم …
از جنگ متنفرم حنی اگه قانون گریزناپذیر هستی باشه…
مریم این پستت رو خیلی خیلی دوست داشتم. خیلی قشنگ گفتی حرف دلم رو. مرسی