روزی که در خیابان گریه کردم!

Posted byadmin on 3rd September 2010

ساعت نه شب بود، در خیابان جردن با یار دبیرستانی خداحافظی کردم. چند قدم دورتر نتونستم جلو اشکهام رو بگیرم، راه رفتم و گریه کردم. حجم دلتنگی انقدر زیاد بود که اختیارم رو سپرده بودم دست اشک ها، روزهای دبیرستان … کلاس کنکور… آموزش رانندگی… هری پاتر… کلاس کامپیوتر… روز عقد او…. خاته اولشان…کلاس فرانسه… خانه دومشان… خنده های ما در آرایشگاه روز عروسی من… مانگو……! …

اشک من برای خاطرات گذشته نبود، برای خاطره ها و لحظه هایی بود که دیگر نخواهند بود، برای دوستی ارزشمندی که باید فاصله هزاران کیلومتر را طی کند…

از سرگرمی های من!

Posted byadmin on 24th July 2010

همکارهای پاکستانی ما به لهجه انگلیسی چینی ها می خندیدند و می گقتند نمی فهمیم اینها چی می گن، همون موقع چینی ها هم یک گوشه دیگر دفتر داشتند پاکستانی ها رو مسخره می کردند!

شوخی می کنی!

Posted byadmin on 2nd July 2010

کی باورش می شد برزیل حذف بشه؟!

دلتنگی

Posted byadmin on 26th June 2010

ده سال پیش من و تو دو دوست دبیرستانی پای کنکور بودیم. کی فکرش رو می کرد که ده سال بعد تو با چمدان بسته عازم کشور کانگوروها باشی و من با کلی دلتنگی به این فکر کنم که تعداد دوستهای باقیمانده در ایران به تعداد انگشت های یک دست هم نمی رسد….

پا در میانی

Posted byadmin on 26th June 2010

ساعت دو نصف شب با صدای کوبیدن در و زنگ ممتد از خواب بیدار شدیم.  خانم همسایه شوهرش را راه نمی داد! نیم ساعتی آقای اهسایه هر روشی رو بلد بود امتحان کرد، گاهی التماس می کرد و گاهی داد می زد و ما هم منتظر نشسته بودیم ببینیم کی سرو صدا تموم می شه و ما می تونیم بخوابیم! بعد از نیم ساعت دیدیم آقاهه با نفر سومی حرف میزنه، بهش می گفت تو باهاش حرف بزن، با من قهر کرده تو بگو در رو باز کنه بریم تو. بعد  صدای پارس سگ همسایه اومد و سی ثانیه بعدش هم در باز شد و رفتند تو!

هان؟!

Posted byadmin on 8th February 2010

یک موقعی فکر می کردم هندی ها بدترین لهجه انگلیسی را دارند, موقعی که انگلیسی حرف زدن یونانی ها رو دیدم نظرم عوض شد, یونانی ها شدند بدترین و دوم هم هندی ها. چند روز پیش با یک مهندس چینی مصاحبه داشتم, بعد از مصاحبه  مقام اول به چینی ها تعلق گرفت!

وقاحت يا صداقت؟

Posted byadmin on 8th February 2010

آخرش نفهمیدم این فروشنده محترم صداقت داشت یا وقاحت. داستان ازاین قراره که امروزصبح توی مغازه منتظر فیشم بودم که دیدم یک آقایی اومد و از همون محصولی که من داشتم می خریدم کلی شکایت کرد . منم به فروشنده با تعجب نگاه کردم, داشتم فکر میکردم که حالا گیرم حرفهای این آقا هم راست باشه فعلا تو ایران خیلی گزینه دیگری برای انتخاب ندارم که فروشنده لبخند زد و گفت خیلی تو فکر نرو همشون( منظور محصولاتشون بود) همینن! خلاصه من نفهمیدم این وقاحت بود یا صداقت  که تو روز روشن بهت یادآوری کنن ( اونم با لبخند) که این همه پول میدی و همشون هم همینن!

آنم آرزوست

Posted byadmin on 30th January 2010

از اول زمستان تا حالا فقط 3 ثانیه برف اومده!

Posted byadmin on 13th January 2010

بعد از مدتها یک دل سیر country music ……….!

از روزهای سرماخوردگی

Posted byadmin on 5th January 2010

پوست دماغم کنده شد ولی این ویروس سرماخوردگی خیال رفتن ندارد!


Sound of Silence . All rights reserved.