کسی یک معادل فارسی خوب برای authentication بلده؟
دارم یک راهنما ی فارسی برای کاربرهای شبکه می نویسم، از 4:30 صبح سر کار بودم و مغزم کلا تعطیل شده!
کسی یک معادل فارسی خوب برای authentication بلده؟
دارم یک راهنما ی فارسی برای کاربرهای شبکه می نویسم، از 4:30 صبح سر کار بودم و مغزم کلا تعطیل شده!
دیروز رفتیم شهر کتاب، چند تایی کتاب خریدم طبق معمول .بعد از ظهر داشتم به چمدانها، لباس ها و کتابها فکر می کردم. با یک نگاه هم می شه فهمید که نه همه لباس ها و نه همه کتابها در چمدان ها جا نمی شوند، نمی دونم کتاب زیاد خریدم یا لباس یا شاید هم هنوز باید چمدان بخرم!
سی آر یعنی درخواست تغییر، یعنی به کارفرما می گیم که می خواهیم تو شبکه یه تغییراتی بدیم و یه جورایی ازش اجازه می خواهیم. کارفرما هم برنامه ای رو که بهش دادیم بررسی می کنه و نظرش رو میگه. حالا اگر موقعی که می خواییم تغییر رو اجرا کنیم لازم باشه سرویس کاربر رو قطع کنیم، کارفرما می گه باید از 2 تا 6 صبح کار کنید. خلاصه از اینجاست که گرفتاریهای ما شروع می شه و معمولا مجبور میشیم بین 2 تا 7 صبح بریم سر کار.
دفتر کار ما 24 ساعته است و نگهبان ها هم این داستان رو می دونند، یعنی اگر ساعت 3 صبح در بزنی می دونن سی آر داری و در رو برات باز می کنن. پریشب ساعت 4:30 صبح رسیدم دفتر. در زدم و نگهبان اومد، با تعجب یه کم منو نگاه کرد ولی در رو باز نکرد، کارت پرسنلی رو گرفتم جلوش ، کمی نگاه کرد و از پشت شیشه در گفت: “خوب؟” منم متعجب تر از اون گفتم که سی آر دارم. در رو باز کرد و قبل از اینکه از سر راه من بره کنار سر تا پای من خوب اسکن کرد بعد هم خیلی حق به جانب گفت: “چه بد موقع!”
هم از نگاهش عصبانی بودم هم از ” په بد موقع ” گفتنش خنده ام گرفته بود. از پله ها که بالا می رفتم تو دلم گفتم شوتِ …..!*
* … رو با هرچی خواستی پر کن!
تا حالا شده چیزی رو خیلی بخوای و وقتی داری بهش می رسی، تو چند قدمیش برگردی پشت سرت رو نگاه کنی و پاهات بلرزه؟
1-یادم رفت بیام و بنویسم که چند وقتی است دوباره وقت وبلاگ خوانی دارم! به خیلی از وبلاگهای قدیمی سر می زنم و کلی وبلاگ موردعلاقه جدید هم به لیستم اضافه شده است. به زودی لینک ها شون رو این کنار اضافه می کنم.
2-این روزها زندگی مخلوطی است از هیجان برای تجربه های جید و دلتنگی ترک خانه. کم کم داریم زندگی را جمع می کنیم تا در جایی تازه دوباره از نو بسازیم .
3- هنوز سر کار میرم و هنوز از دست این همکارهای شرقی و عدم درکشون از نظافت حرص می خورم. امروز واقعا حس می کر دم همکار محترم سطل آشغال خونه رو همراه خودش آورده!
تا حالا مصاحبه شغلی زیاد داشتم و همیشه مصاحبه شونده بودم اما دیروز ماجرا فرق داشت، برای اولین بار من اونطرف میز نشسته بودم. سر ظهر رئیسم صدام کرد و گفت بیا طبقه پنجم، مصاحبه داری. پرسیدم کی می خواد با من مصاحبه کنه؟ خندید و گفت نیروهای جدیدن می خوام بیای و ازشون سوال تخصصی بپرسی!
کلا حس عجیبی داشتم، مصاحبه شونده ها تابلواسترس داشتند و یکیشون هم دوست آیدین بود! اول سوال های اولیه و روتین می پرسیدم و وقتی می دیدم طرف این قسمت رو خوب بلده ریزتر می شدم تا ببینم تا کجای ماجرا رو بلده. به عنوان تجربه اول برام جالب بود فقط دلم می خواست به مصاحبه شونده ها بگم انقدر نگران نباشید، من تازه اومدم این ور میز!
همیشه وقتی یک برنامه تاریخی می بینم یا یک کتاب تاریخی می خونم به این فکر می کنم که تو فلان دوره تاریخی زندگی مردم عادی چه جوری بوده؟ آداب و رسوم شان، عادت هاشون، غذاهاشون، وسائل خانه شان، کتاب هاشون و خلاصه هزار جزئیات کوچک زندگیشون چی بوده؟ موقعی که فلان اتفاق تاریخی در شرف وقوع بوده مردم اون منطقه می تونستند خوشحال زندگی کنند؟ اصلا احساس امنیت داشتند؟ زندگی زن ها در چه وضعی بوده؟
چند روز پیش داشتم فکر می کردکم که صد سال دیگه کسی که داره تاریخ زمان ما رو می خونه در مورد زندگی ما چی فکر می کنه؟ چه تصویری از زندگی یک زن ایرانی طبقه متوسط تو زمان ما داره؟
جمعه شب ها دوست ندارم زود بخوابم، انگار هرچه زودتر بخوابم آخر هفته کوتاه تر می شه و صبح شنبه زودتر از راه می رسه.
ساعت نه شب بود، در خیابان جردن با یار دبیرستانی خداحافظی کردم. چند قدم دورتر نتونستم جلو اشکهام رو بگیرم، راه رفتم و گریه کردم. حجم دلتنگی انقدر زیاد بود که اختیارم رو سپرده بودم دست اشک ها، روزهای دبیرستان … کلاس کنکور… آموزش رانندگی… هری پاتر… کلاس کامپیوتر… روز عقد او…. خاته اولشان…کلاس فرانسه… خانه دومشان… خنده های ما در آرایشگاه روز عروسی من… مانگو……! …
اشک من برای خاطرات گذشته نبود، برای خاطره ها و لحظه هایی بود که دیگر نخواهند بود، برای دوستی ارزشمندی که باید فاصله هزاران کیلومتر را طی کند…
همکارهای پاکستانی ما به لهجه انگلیسی چینی ها می خندیدند و می گقتند نمی فهمیم اینها چی می گن، همون موقع چینی ها هم یک گوشه دیگر دفتر داشتند پاکستانی ها رو مسخره می کردند!