روزی که در خیابان گریه کردم!

ساعت نه شب بود، در خیابان جردن با یار دبیرستانی خداحافظی کردم. چند قدم دورتر نتونستم جلو اشکهام رو بگیرم، راه رفتم و گریه کردم. حجم دلتنگی انقدر زیاد بود که اختیارم رو سپرده بودم دست اشک ها، روزهای دبیرستان … کلاس کنکور… آموزش رانندگی… هری پاتر… کلاس کامپیوتر… روز عقد او…. خاته اولشان…کلاس فرانسه… خانه دومشان… خنده های ما در آرایشگاه روز عروسی من… مانگو……! …

اشک من برای خاطرات گذشته نبود، برای خاطره ها و لحظه هایی بود که دیگر نخواهند بود، برای دوستی ارزشمندی که باید فاصله هزاران کیلومتر را طی کند…

از سرگرمی های من!

همکارهای پاکستانی ما به لهجه انگلیسی چینی ها می خندیدند و می گقتند نمی فهمیم اینها چی می گن، همون موقع چینی ها هم یک گوشه دیگر دفتر داشتند پاکستانی ها رو مسخره می کردند!

کالیگولا

تاتر کالیگولا خوب ولی طولانی بود. دیدنش رو توصیه می کنم ولی یک آخر هفته که فرداش مجبور نباشی صبح کله سحر بری سر کار! بازی صابر ابر رو دوست داشنم،  موسیقی زیبا ولی زیادی تکراری بود، غلام بیچاره هم که پدرش در اومد و به معنای واقعی کلمه غلامی کرد!

بعد از ظهر جمعه

خیلی مزه می ده، بعد از یک مهمونی خوب، وقتی همه مهمون ها رفتند و خونه هم نسبتا مرتبه ، واسه خودت یک چایی بریزی رو مبل لم بدی و از بعد از ظهر یک جمعه خوب لذت ببری :)

دلتنگی

ده سال پیش من و تو دو دوست دبیرستانی پای کنکور بودیم. کی فکرش رو می کرد که ده سال بعد تو با چمدان بسته عازم کشور کانگوروها باشی و من با کلی دلتنگی به این فکر کنم که تعداد دوستهای باقیمانده در ایران به تعداد انگشت های یک دست هم نمی رسد….

پا در میانی

ساعت دو نصف شب با صدای کوبیدن در و زنگ ممتد از خواب بیدار شدیم.  خانم همسایه شوهرش را راه نمی داد! نیم ساعتی آقای اهسایه هر روشی رو بلد بود امتحان کرد، گاهی التماس می کرد و گاهی داد می زد و ما هم منتظر نشسته بودیم ببینیم کی سرو صدا تموم می شه و ما می تونیم بخوابیم! بعد از نیم ساعت دیدیم آقاهه با نفر سومی حرف میزنه، بهش می گفت تو باهاش حرف بزن، با من قهر کرده تو بگو در رو باز کنه بریم تو. بعد  صدای پارس سگ همسایه اومد و سی ثانیه بعدش هم در باز شد و رفتند تو!

هان؟!

یک موقعی فکر می کردم هندی ها بدترین لهجه انگلیسی را دارند, موقعی که انگلیسی حرف زدن یونانی ها رو دیدم نظرم عوض شد, یونانی ها شدند بدترین و دوم هم هندی ها. چند روز پیش با یک مهندس چینی مصاحبه داشتم, بعد از مصاحبه  مقام اول به چینی ها تعلق گرفت!

وقاحت يا صداقت؟

آخرش نفهمیدم این فروشنده محترم صداقت داشت یا وقاحت. داستان ازاین قراره که امروزصبح توی مغازه منتظر فیشم بودم که دیدم یک آقایی اومد و از همون محصولی که من داشتم می خریدم کلی شکایت کرد . منم به فروشنده با تعجب نگاه کردم, داشتم فکر میکردم که حالا گیرم حرفهای این آقا هم راست باشه فعلا تو ایران خیلی گزینه دیگری برای انتخاب ندارم که فروشنده لبخند زد و گفت خیلی تو فکر نرو همشون( منظور محصولاتشون بود) همینن! خلاصه من نفهمیدم این وقاحت بود یا صداقت  که تو روز روشن بهت یادآوری کنن ( اونم با لبخند) که این همه پول میدی و همشون هم همینن!